شنبه11خرداد92

سلام عزیزم. خوبی گل خانومم. اینروزا شما رو به این اسم صدا می زنم.این اسمی بود که بابایی یه مدت من رو به اون صدا میزد. و الان دلم می خواد من این کار رو انجام بدم. تا هم صدات می کنم: گل خانم. شما هم حرفم رو تکرار میکنید.دخمل شیطونی دیگه
آخر هفته پیش روز 5شنبه قرار بود با بابایی بریم خرید لباس و کیف و کفش برای باباحاجی و مامان حاجی و برای شما گلم. اول قرار شد بریم برای باباحاجی کت و شلوار بخریم با هم فکری بابایی تصمیم گرفتیم بریم باب همایون. بعد از ناهار که چه عرض کنم بیشتر زمانش به عصرانه میخورد.- 5شنبه ها معمولاً به خاطر تاخیر بابایی ما ساعت 4 ناهار می خوریم- تصمیم گرفتیم بریم خرید.
بعد گریه های شما سر نشستن تو صندلی و گرمای هوا و ترافیک خیابون ها رسیدیم. بماند که چقدر تو این خیابون ها بالا و پایین رفتی و اصلاً اجازه تمرکز و خرید به ما نمیدادی. بعد تقریباً رفتن به تمام مغازه ها تو یه مغازه، کت و شلواری رو پسندیدیم و قرار شد بابایی بپوشه تا من کپ لباس رو ببینم.
آقای مغازه دار بنده خدا هویج بستنی خریده بود که با دوستانش بخوره که شما از قضا رسیده بودی و آب هویج میخواستی.
بابا رضا خواست بره برات بخره که آقای فروشنده نگذاشت. سریع رفت یک لیوان یه بار مصرف آورد و برات ازش ریخت. چشمت روز بعد نبینه یک چهارم آب هویج رو لباسات میل کردن. یک چهارمش رو مبلی که روش نشسته بودی یک چهارم رو مثلاٌ خوردی و بقیه رو هم ریختی. از شرمندگی نمیدونستم چه کار کنم . بابا رضا سریع رفت دستمال کاغدی خرید و دو تایی مشغول تمیز کردن شدیم.
این وسط هم آقای فروشنده هی عذرخواهی می کرد که ببخشید نمی دونستم این کار رو میکنه. وگرنه اصرار نمی کردم بهش آب میوه بدم. یه وضعی بود که نگو معلوم نبود حق با کیه و کی از کی باید معذرت خواهی بکنه. بعد این بریز و بپاش دیگه رومون نمی شد بگیم کت و شلوار رو نمی خوایم.
خلاصه با هم فکری بابا و بالا و پایین رفتن ها لباس رو خریدیم و رفتیم سمت هفت حوض تا برای مامان حاجی و دایی محمد کیف و لباس بخریم. اصلاً نمی دونم چطور خرید کردم.
یه کفش تابستونه هم برای شما خریدیم.
که از همون دم مغازه پات کردی و اجازه ندادی تا خونه بیاریمش. واقعاً دیگه خرید با شما برای خودش پروژه ای شده.امیدوارم زود زودی بزرگ شی و ما کمی به آرامش برسیم. جمعه هم رفتیم خونه بابا جون. بهت گفتیم: می ریم خونه باباجون با فرهام بازی کن می گفتی: آوین هم داره.(به جایی که بگی آوین هم هست)کلی با بابایی سر این می خندیدیم. یه کلمه ای هم این روزا زیاد می گی:فلندو. نمیدونم به چی می گی ولی بعضی وقت ها می گی: فلندو بخورم.یا میگی:آب دولا بخورم. نمیدونم این رو از کجا در میاری.
دخترم! دوستت دارم...




شنبه11خرداد92
